تبليغاتX
نان و کتاب
 

سلام بابا

دیشب خوابتو دیدم.

توی بیمارستان شیراز بودی مریض و تکیده ...حرف زدن واست مشکل بود .اومدم پیشت و اشک ریختم

و گفتم ببخشید که بی معرفت بودمو و زودتر نیومدم.اشک می ریختم .برگشتی و به من خیره شدی

بی توجه به خودت مثل اینکه حالمو می فهمی گفتی "قربون دلت برم"

قبلا هم گفتم که حتما جایی که هستی خیلی بهتر از اینجاست.

***

دو هفته از انتخابات ریاست جمهوری گذشته بود خالد اسلوب رو دیدم (تازه از دبی برگشته بود)

می گفت یادم هست که نخست وزیری میر حسین به پایان رسیده بود اما بابا عکس میر حسین رو

توی اتاقش بالای میز کارش زده بود .میر حسین رو خیلی دوست داشت .

فردای اون شب طاهره (آرین) گفت چند نفر بهم گفتن که بابا رو خواب دیدن و بابا یه پارچه سبز رو به اونها داده ...

***

بابا باز هم خیلی خوبه که نیستی و الا نگفتنی هایت هر روز بیشتر و بیشتر می شد .همه ما می

دونیم که با تلنباری از حرف های نگفتنی که بغض امروز هم نسلی هات هست .

نیستی که ببینی چگونه به باورهات خیانت شد...اصلا جای شما سبز نیست

پدر کشی رسم زمونه شده امروز پدر هارو جلوی بچه هاشون سرخورده و تحقیر می کنند.این روزها

توی دادگاه ها اعتراف می گیرن و پدر هایی که قربون دل بچه هاشون می رن به خاطر همون بچه ها اعتراف می کنند.

اما بچه ها اون روزی که واسه باباشون نامه نوشتن و ازش خواستن قوی باشه و دووم بیاره

نمی دونستند بر سر پدر چه می گذشت !بچه ها هم نامشون رو تو روزنامه چاپ کردند.

بابا خوبه که نیستی  و الا شاید اعتراف می کردی و بچه ها اشک می ریختند...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:51 توسط حبیب اله آرین |