آدمها حالا ها دوست دارند رازها را خوار و خفیف کنند. کاشکی در زمان یکی از پیغمبر ها بودم !آن موقع جلوی پایش زانو می زدم و حرفم را می گفتم و یا کاشکی یکشنبه هایی یا روز های اعترافی در کار بود .نمی دانم این چیز هایی که اینجا می نویسم چیست ،اگر مطمئن بودم دعاست جایی برای آن در معابد می یافتم و یا اگر می دانستم که عاشقانه ای یا عارفانه ایی بود حتما می گشتم خانقاهی یا فالی برایش بیابم... نمی دانم پس اینهمه کلام راز آلود رمزی شده ی مسطور نشده در وبلاگ من چه می کند ...نمی دانم شاید روح وبلاگ در روزی روزگاری شهادت بدهد که اینهمه نمی دانم ها صادق اند با حداقل مخاطب شان... مکان ها و زمان ها حجابند ،حرف ها و وصال ها حجابند و چهره ها و پیکر ها ... هیچ وقت فکر نمی کردم اینگونه محتاج شوم به باور عشق دیگران ...به گمانم دیگران و معشوق چنان می نمایانند که انگار سرگشتگی وظیفه عاشق است...اما چگونه می توان این تلقیناتی که هزاران هزارن صبوحی لازم است که از پس آن معشوقه ها و عشق هایی اولی و دومی و سومی در کوچه و خیابان وشعرها در افتاده شوند را با آن الهامی که شاخ نبات راساخت و تا ابدالاباد آن ماه نهال را مست مست کرد اشتباه نگرفت... و بعد نمی دانم ،چه می دانم؛ چقدر این نمی دانم های مکرر برایم آشناست... و باز خاطرم نهیب می زند که با آن همه غوغای فراق با آن همه زمزمه وصال حجاب که افکنده شود حوای من از پس پرده نهان نشود ...شاید باز هم دوباره عاشق خیال خود شده ام نه او -حبیب تو او را نمی شناسی !تنها در خیال تو بوده است از کجا معلوم که در ست خیال کرده باشی حبیب هنوز زمان -همان کهنه شدن عشق است .حبیب خوبی اش این است که اینهمه با خودت صادقی ... اما، اما من می خواهم، می خواهم قصیده ای بخوانم که پیمانه شکسته است، دهان تلخ صبوحی دارم که در همین نزدیکی ها و سوی همین نزدیکی ها نعره ها خواستن سر دهم اما پوزه بندی مرا وا می دارد از این نعره ... آخر مدام یکی توی ذهنم می خواند که عشق ها به محض وصال مرده اند... برای همین است که روح تاک ،برای تنهایی نه چیز دیگری سماع کندش را به سوی آسمان می پیچد . شاید به خاطر همین است که اصلا نگران مامان و بابا نیستم ...آنها در خاک تنها نیستند و به وصال درنگ بر وصال ها رسیده اند.می ترسم از این که کام بگیرم و این روشنایی فراق خاموش شود - حبیب_ من دست تو به دانه گندم نمی رسد آنوقت... اما همه اینها غبار متفرق تنم را بازگردانده ،مجموع می کند ارواح تنم را ،از کوزه های سردابه های مخفی شراب تازه جهیده ام ... اصلا کاری با من نداشته باش به نظر تو گوهر یکدانه ای هست برای وصال ابد دو عاشق ؟روی این زمین خاکی حتما مار هایی باید بگزند و مرگ را در فراق فراق و وصال مدام بچشانند؟ -دهان های عشق نچشیده وراجند ...سکوت کن و زیاد مپرس تو نمی دانی "نماز شام غریبان چو گریه آغازم ،به مویه های غریبانه ..." یعنی چی ...خوب است اگر ادامه دهی تازه می توانی دیوار نجس بی اعتمادی و خیانت را پاک کنی ؛این اول راه است . ----------------------------------------------------------------------------------------------- در ادامه مطلب بیانیه نهم میر حسین موسوی را می خوانید
آره تو سایت دانشگاه زده![]()
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:57 توسط حبیب اله آرین |