تبليغاتX
نان و کتاب
 

سلام

جشنواره تئاتر دانشجویی بهار (دانشگاه شیراز) در حال برگزای هست .........

دیشب اولین اجرایی بود که رفتم واقعا ارزش ایستادن و معطل شدن رو داشت

عاقبت عشاق سینه چاک کار آقایی به نام رضا بهجت بود ........

مدیریت فضا ضعیف بود........

و بولتن با این همه ادعای حضار به نوبهی خود دیدنی ........

باور کنید به پای نشریه دانش آموزی بچه های راهنمای لار  نمی رسید...

با صدرا (جعفر پور) تو انتخابات انجمن فیلم و عکس شرکت کردیم کسی رو نمی شناختیم ....

ولی پیداست که به نوبه خود پدیده اند....

نمایشگاه روز جهانی کودک هم پیش از این شرکت کردم و صدرا کتاب چرا مسخره کردن رو برای گروه سنی الف برای امیر غفاری و رضا تقدیمی گرفت

که از این به بد کسی گاف داد اونو مسخره نکنند (مثل مثبت مخفی  mdf  به جاي  pdf

و غيره ....)

اها می خواستم بگم اگه شهروند امروز رو نخوندید از حالا بخونید اکثر اوغات من رو پر می کنه

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:7 توسط حبیب اله آرین |


اين مطلب رو يكي از دستام فرستاد خواست اسمش رو ننويسم.

چند ماه پيش ها ،دلش كه پي اش مي رفت ،كنارش مي نشست و بي اينكه منتظر پاسخي باشد،توي چشم هاي بسته اش زل مي زد و از نگفته هايش مي گفت... و تنها به تكان سري و فشار دستي ،راضي بود...و خيالش راحت كه حرفهايش گوش هاي محرمي شنيده است...

اما آن اواخر ،من مي ديدم كه وقت ديدنش جاي حرف ،خالي از بغض هاي نشسكسته مي شود...

هيچ وقت هم نپرسيدم اين خيسي چشم براي مريضي پدر است يا براي تنهايي خودش...

اما خوب مي ديدم با هر دو آنقدر بود كه كمرش تا شود...و ديگر آرزوي رفتنش را داشته باشد...

كه تاببيمار ديدنش ،غم و اصطراب را به چشم هايش مي دواند...

وقتي كنارمان بود يا هر جاي ديگري ،مي ديدم كه حضورش جايي ميان بيماري پدر و ترس از آينده جاري است ...و نا غافل بار مي بست و خانه را به هر جا،به هر جاي خوب و بد دنيا ترجيح مي داد.

روزي كه گفت تاب توان تسكين درد هايش را ندارد و گفت كه همه دردش ،از ديدن درد پدر است ،و گفت كه كه رفتنش را از خدا خواسته و نذر كرده ،نا باورانه فقط ته چشمهايش خيره شدم و...سكوت...

از مشهد كه برگشت ،پايش كه به خانه رسيد ،پدر رفت ...و حبيب غرق يك يك نداشتن بزرگ شد.

من شنيدم كه روز خاكسپاري ،تكيه دختران ،به تنها برادرشان حبيب بود...

و فرداي آن روز من ديدم كه لباس تازه ي حبيب ،چقدر بزرگتر از جوانيش است...اندازه ي سالهاي نيامده....

تا روز ها ،حبيب ،ديگر حبيب سابق نبود اين را ، حتي من هزار كيلومتر دورتر ،مين غم صدايش،بو مي كشيدم...

رنگ خاكستر كه روي زندگي ماسد ،سفيد كردنش زمان مي خواهد .اما اين بچه ها كه من ديدم ،سر رشته ي زندگيشان از دعاي پدر و مادري محكم بود ،كه بهترين بودند...زندگيشان را طوري جمع كردند كه همه انگشت حيرت به دهان بردند.

بعد رفتن پدر ،پسر يكي يكدانه اش خيلي تنها شد ...و آشفته ...وو مستاصل ...من همه اش را لمس

و به چشم ديدم كه چطور از زير و رو كردن خاطرات دوستان پدر،كمر به فهميدن مردي بسته است كه 17 سال پدرش بوده ،حامي اش بوده ،مهرباني كرده برايش ...و دير شناختش فو هر بار چقدر خود را ملامت كرد از غفلتش ...

و دير فهميد مردي كه بوده و لمسش نكرده ،همه عمر را بي نقاب طي كرده ...بي رنگ و و لعاب...بي دروغ...با آگاهي.... با ايمان ..با يك دنيا انسانيت...

حبيب اين ها را از پدرش گفت و من شنيدم و او اشك ريخت و من هم ...

من ،رحيم آرين را هرگز نشنيدمش ....اما شنيده ها و ديده هايم از او آنقدر بزرگ بود

كه بدانم رحيم آرين اعتبار اين آب و خاك است

كه بدانم ترجيع بند كرور كرور آدم بد،يك آدم خوب است

 

و بدانم هنوز مانده ،تا من رحيم را خوب بشناسمش.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 20:21 توسط حبیب اله آرین |


رویای همسایه

در افکارم خون ریزی شدید است.خود را به در و دیوار می کوبند.به هیچ جایی نمی رسند.می کوبند و خون فوران می کند.

مقالی است برای نوشتن.زمانی است برای گفتن.شاید تکراری لیکن دوست داشتنی و زیبا،زیبا تر از خیلی چیزهای تازه که امروز برایمان اهمیت دارد.خون ریزی شدید تر می شود.و فریادی که از اعماق وجودم مدتها به پا خاسته است.دینی سنگین بر خود احساس می کنم.افکارم جا مانده است.زخمی کاری به آن وارد شده است.اما فریاد امانم را بریده است.چونان ناقوس کلیسا پیاپی به صدا در می آید.و اندیشه ای که اینگونه آخرین نفس های خود را می کشد...

شاید از خیلی ها بیشتر او را می دیدم.شاید از خیلی ها بیشتر به او سلام می کردم.شاید از خیلی ها هر صبح که از خانه بیرون آمدنمان با هم تلاقی می نمود بیشتر او را دیده ام.اما...اما...اما...از خیلی ها کمتر او را شناختم.از خیلی ها کمتراز فرصت های خویش سود جستم.از خیلی ها دیرتر بزرگ شدم...

هنگامی هم که بزرگ شدم از آن محله رفته بودیم و من مانده بودم و کوله باری از خاطرات.کوله باری از خاطرات که فقط به درد دل خودم می خورد و بس.

آن رنوی سفید که معمولا به هل دادن بچه های محله نیاز داشت.پسر آن خانه که کلاهی داشت که اندازه ی سرش نمی شد.دیوارآن خانه که دروازه فوتبال هایمان بود.گلیمی که هر شب بر روی آن بساط گپ و گفت ورفاقت بر قرار بود، آن هم از نوع قدیمی اش.آدمهایی با فکرهای متفاوت.(این را بعد ها فهمیدم).و پایان شب که می رسید،خنده و جوک های صاحب مجلس نوید بخش خوابی راحت برای مهمانان بود.ناظم عسکریزاده،آن رفیق شفیق که همواره بر در آن خانه حاضر بود.به قول حبیب در رفاقت این دو شگفت بسیار است.گرچه این ها چیزهایی است که ما در بستر ایسم ها و تحلیل اصالت کلمه و زیر و رو نمودن واژه ها هیچ گاه نفهمیدیم یا نخواستیم باور کنیم و بفهمیم.فرخنده خانم با آن متانت و وقار همیشگی اش.با آن صبر ذاتی اش...یادش بخیر.

دلم تنگ است.چهره اش زمانی که در خانه را می گشود از معرض دیدگانم دور نمی شود.و فریاد همچنان مرا می خواند.طاقتم را تاب نموده است.فرصت از دست رفته و من امروز حسرت آن روزگار برایم مانده است.

در افکارم خون ریزی شدید است.

هر چه دیدم پاکی بود و صفا. و اندیشه ای بزرگ.آن را از دست داده ام.دینی سنگین بر خود احساس می کنم.«رحیم آقا حلالم کن...« 

سجاد صداقت

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:9 توسط حبیب اله آرین |